![]() |
![]() |
|
| حالا دل از همه دنیا سرده کی می گه گریه دوای درد |
|
من از یک شکست عاشقانه می آیم،بگذارهمه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس،از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت، باران پنجره چشمانم را شسته است. نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را دربیارم.بی ستارم و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهای من است.
من این دفعه می خواهم با یکی از شعرای دوست خوبم غیاث الدین مشائی آپ کنم
چه طولاني شده ، سفرهاي دلم تا عمق چشمانت چه بي پروا شده دل ، به پيش تير مژگانت كه غمها را با سلاح گرم دستانت ز پا انداخته آري كنون وقت سرودن از نگاه پر نفوذ توست كنون آغاز شاديها ، كنون پايان سردي هاست چه طولاني شده پرواز چشمانم بگرد شمع چشمانت كه هردم چون قناري سردهد آواز و مي سوزد چو پروانه دلم ، بشكست سكوت ساليانش را كه دستم آشنا گشته به گرماي رويا گونهء دستت چه مي پرسي از اين دل كز سر شوقت نه خواب و نه آرامي ، هماره در خروش است او چنان ثابت قدم گشته دو چشمم ، براي ديدن چشمت كه كوهي را چونان فرهاد به زير ناخنش نرم مي داند چنان مستي شده عقلم كه بي پروا سخنها و خيالات دلم را دگر سودا نمي خواند نمي خواند به جز شعر دو چشم آسمان آساي بي نقصت و مي بارد چنان باران ، سرشكم ز دوري و فراغ تو كه گرداگرد چشمانم سياهي خانه كرده ز بيداري شبهاي بدون تو نترسم من دگر از پچ پچ ندامت آلودهء مردم كه گوشم نشنود حرفي به جز آهنگ لبهايت نترسم بعد از اين ديگر ز نفسم ، اين شرارت پرور منحوس كه كشته پاكي دستان تو هوسها را درون قلب و جان من به هر ساعت كه دور از تو مي مانم صداي ناله هايم تا ثريا مي رود بالا كه من بي تو ندارم طاقت يه لحظه از اين زندگاني را ندارم ياراي بي تو بودن در بهشت جاوداني را ندارم جرات يك لحظه دوري را چه عاشق كش شده چشمت ، كه هر لحظه به نازي مي كشد مارا و با نيازي زنده مي دارد چه افسونگر شده آن گيسوان غرقه در بادت چه عصيانگر شده آن انحناي تند ابرويت چگونه بغض پنهان در گلو را بخندانم چگونه سنگيني بار احساسم ، كشم بر دوش چگونه قطره قطره اشكهايم دريا نگردد ز دوريت نمي دانم با كه گويم راز همان رازي كه ناي گفتنش را نمي آرم به زير سنگيني بار نگاهت نمي دانم چرا زبانم بند مي آيد به پيش حضرتت اي دوست نمي خواني نگاهم را ، طوفان نهفته در گلويم را نمي داني كه فصلم بي تو رنگ پاييز است نمي داني كه قلبم بي تو مسكن عفريت غم باشد بخوان از چشم من حرفم بخوان از روي زدم ، سبزي احساس قلبم را بپرس از من چرا اينگونه گشته حال و روز من چرا با ديدنت زبانم بند مي آيد بپرس از من خراب كيستي بپرس از من چرا حيران و ويراني بپرس از من بپرس از من......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 21:11 توسط لیلا |
|
|
درغروب لحظه نشسته ام وبه غروب غمبار طبیعت که ذهن والای انسان از آن چیزی جز نسیم
جدایی احساس نمی کند می اندیشم . چه سخت است اندیشه به خاطره هایی که نقش آفرینان آنان اشک چشمانند وچه تلخ است
اندیشه به یارانی که از من دور هستند وجدا..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 21:14 توسط لیلا |
|
کاش آن روز نگاهم.نگاه جادویی ات را زیارت نمی کرد یا دلم خودش را در قفس چشمانت زندانی نمی کرد. شکوفه ی رویایی ترین نگاه دنیا ازآن تو بود و من از آن روزشدم آواره ی شهر غربت چشم ها یت می دانم هیچ کس شبیه من .جادوی نگاهت نشد. دریای دلم طوفانی شد.و امواج تنها برای دیدن نگاهت مرا مسافر شهر انتظار کرد کاش آن روز سایه احساس روشن دلم خودش را به نقاشی چشمانت نمی سپرد تا برای همیشه اسیر سرزمین بی وفایی عشق نشود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 دی1385ساعت 12:56 توسط لیلا |
|
|
شب بود و تاریکی محض و سکوت، چشمانم خیره به عقربه های
ساعت در انتظار صبح بودم تا دوباره بتوانم تو را ببینم و حرفــــهای
دلم را به تو بگویم اما افسوس که صبح تو را نیافتم . حرفا تـــوی
دلـــــــم سنگینی کرده بود وطاقت سنگینیش را نداشتم .
بلاخره سنگی پیدا کردم و شروع کردم به درد دل کردن هنــــــوز
حرفهایم به نصفه نرسیده بود که سنگ خرد شد ، تکه هایش روی
زمین ریخت . خواســـتم حرفهایم را به کوه بگویم ولی کوه هــــم
طاقت شنیـــدن حرفهایم رانداشت حرفهایم را به آخر نرســـانده از
هم فرو ریخـت و با خاکیکسان شد این بار خواستم حرفهــایم را به
دریا بگویم گریـه کــردم تا شاید خاک اشکهایـــم را به دریا رساندولی
اشکهایم به دریا نرســیده خشکید .
خواستم زمین مرا در آغوش کشد و زیر خا کش کند امـاانگـــار زمین
هم بامـــــن قهر کرده بود و بر من نگاهی نمی کرد بلاخــره همانند
لیلی سر به بیابان و صحرا زدم و خود را در آتش ســـــــوزان صــحرا
گم کردم و به دنبال تو بودم تا شاید تو را پیدا کنــــــم ومثل همیشه
حرفهای دلم را برایــــــت بگویم بلاخره تو را یافتم امــــا تنهانبودی تو
مرا فراموش کرده بودی و دلت از سنگ و کوه هم سختـــرشده بود.
حرفهایم را به سنگ گفتم خرد شد ، به کوه گفتم با خـــــاک یکسـان من همان لیلی دیوانه بودم وهستم که بخاطر تو همه کار کردم ولـی
تو آن مجنون عاشق نبودی و نیستی در انتظار من ننشستی و مــرا
فراموش کردی دل تو برایم از سنگ هم سختر شده بود ولی بـــرای
دیگری خیلی نرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 دی1385ساعت 9:15 توسط لیلا |
|
|
من بی تو می میرم
فردا که خواهی رفت،
فردا که روز آخرین دیدارمان است،
فردا که بامن می کنی بدرود،
می ایستی غمگین و می گویی:خداحافظ
من بی تو فردا را چسان خواهم؟
من روزهای بی تو بودن را وتنها نشستن را
و غمگین گریه کردن را چرا خواهم؟
فردا که خواهی رفت،
فردا که روز آخرین دیدارمان است.
من بی تو می میرم
بی تو چو ماهیان دور از آب می میرم.
و در بستر مرگ آرام می گیرم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 دی1385ساعت 16:33 توسط لیلا |
|
|
بنام او که تنها شنونده آرزوهایم هست
نشسته بودم
در گوشه ای از اتاق
و به آرزوهای دیگران گوش
میدادم که ناگهان صدای مبهمی
از دور گوشم را نوازش داد و برایم گفت
تو چرا آرزوهایت رانمی گویی مگر تو آرزویی نداری
به او گفتم چرا من هم آرزو دارم . آرزو دارم که همراه عشقم
دست در دست هم کنار دریا و روی شنهای لرزان
قدم برداریم واز خاطرات شیرین عاشقیمان
بگوییم کنار دریا بنشینیم و به
موجهای خروشانش
که ما را به یاد بی تابی دلمان
می اندازد نگاه کنیم وبه دریا بگوییم ما
هم به آرزو یمان رسیدیم. من هم آرزو دارم
تا با محبوبم کنار هم و باهم ، و برای هم زندگی کنیم
من هم آرزو دارم که کنارش بنشینم و به چشمانش خیره
شوم وسفری درون چشمانش بکنم من هم میخواهم در بهار
زیر درختان پر از شکوفه برای هم ناز کنیم من
هم میخواهم تا در پاییزهمرا ه
او روی برگهای
خشک درختان قدم برداریم .
آری من هم می خواهم تادر زیر
باران کنارش قدم بردارم من هم دلم خیلی
چیزها میخواهداما باید به دلم بگویم خود را به دست
سرنوشت بسپارد و آرزوهایش را به کسی نگوید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آذر1385ساعت 13:18 توسط لیلا |
|
|
خسته ام دیگر خسته از خود ،خسته از تکرار،خسته از رنجیر هرپندار، ،خسته از رویا ،خسته از اندیشه های کور تا کی اینگونه باید زیست ؟ تا کی باید نهانی اشک حسرت ریخت ؟ تا کی باید سرود ناامیدی خواند؟ خسته ام دیگر ،خسته از تکرار، کاش می شد با طلاق درد می خشکید بذر خنده در تمام دشت میروئید! خسته ام دیگر من لبان بسته ام را باز خواهم کرد من سرود تازه را آغاز خواهم کرد! تا کی باید اینگونه بیهوده ماند وماند !خسته ام دیگر.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آذر1385ساعت 20:6 توسط لیلا |
|
|
کنار ساحل دریا روی مشتی شن ودر دور دست
خودم تنها نشسته ام
ثانیه هایم شن شده اند و از میان انگشتانم
می لغرند و فرو می ریزند
شبیه هیچ شده ام می خواهم
چهره ام را به سردی خاک بسپارم
تاریکم کن .تاریک،تاریک ای شب اندامت را در من ریز ،
دستم را ببین راه زندگی در
وجود تو خاموش می شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 آذر1385ساعت 17:28 توسط لیلا |
|
|
تقدیم به منتظران عاشق
به دنبال تو به هر سو روی می گرداندم
فکرمی کردم تو را خواهم یافت.
دلم از آتش عشق تومی سوخت وهیچ آبی پیدانمی کردم تا آن
را خاموش کنم .
خواستم به دریا بروم وخودرا در آن غرق کنم تاشاید این آتش
خاموش شود. اما افسوس که وقتی به دریا رسیدم دریا خشکیده
بود این بارخواستم به جنگلی روی گردانم ودرخت محبت
راپیدا کنم و درون سینه دلم بکارم که شاید این آتش خاموش شود
قامهایم را بلندتر برداشتم تاهیچ اتفاقی بر آن درخت نیفتد.
اما افسوس وقتی
به آنجا رسیدم چیزی به جز دشتی بی آب وعلف نیافتم اشک
چشمانم را فرا گرفته بود .روی سنگی نشستم ناگهان صدای
دختری را شنیدم که رو به من گفت خوش آمدی به دشت انتظار . با
تعجب گفتم مگر تو هم گمشده ای داری با علامت سر گفت آری
من هم گمشده ای دارم و سالیان سال است که در این دشت
منتظرم با ترس گفتم : یعنی من هم باید منتظر باشم .گفت: آری
چون این راهی است که خود انتخاب کرده ای باچشمان گریان
گفتم من این راه را انتخاب نکرده ام، من فقط به دنبال چیزی بودم تا
آتش قلبم را خاموش کنم. با چشمان خندان گفت خوب این همان
راهی است که آتش قلبت را خاموش می کند. باخنده گفتم : یعنی
انتظار آتش قلبم را خاموش خواهد کرد .
اگر این طور است منتظر آمدنش خواهم ماند تا ابدییت . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 22:3 توسط لیلا |
|
|
تقدیم به کسانی که تنهاوغریبند دراین دنیای ...
خودرابه دریای عشق انداختم وبخاطر رسیدن به جزیره محبت از همه بریدم اما نمی دانم که چه
شد به جای رسیدن به جزیره محبت سر از جزیره تنهای در آوردم وحال همیشه در کنار ساحل
تنهای می نشینم وبه دریا وموجهای خروشانش که نشان دهنده دل بی تاب من است نگاه
می کنم وبا خیره شدن به دوردستها به دریا می گویم منتظرهستم . منتظریک دوست منتظریک
غمخوارو بلاخره منتظریک .......................
ای قلب تورا به خدا قسم سوز درون خود را پنهان بدار وبدان که همان درمان سبب بیماری تو خواهد شد. ای قلب تو رنج وآزردگی خود را آشکار مکن اگردریاها به خروش آیدوبا فلک واژگون گردد تسلیم ورضا را پیشه خودساز.
ای قلب تورا به خدا قسم سوزمحبت راپنهان بدارونزدهر رهگذر زبان به شکایت باز مکن. ای قلب تورا به خدا قسمت می دهم که اگر از دردهای پنهانی پرسش کرد خاموش باش. ای قلب آن کس که اسرار تورا به سر زبان آورد نادان است. زیراهیچ چیز برای عاشق بهتراز سکوت و خودداری نیست. من غم فروشی دوره گردم؛ باشادی بیگانه ام، تنهای را دوست دارم. من هم رازوآوازنامی دلهایم ازدنیاگریزانم وازکامرانی تنها چیزی نمی دانم. من مرداب عظیم دردهاوبخششهایم وخنده هارا نمی شناسم چون معبود ناکامیهایم. وهرگز الهه شادیها و امواج حق آلود دریای بیکران زندگی راکه به زیرشلاقهای سرد فرود
می آید را ندیده ام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 آذر1385ساعت 12:53 توسط لیلا |
|
|
هرگز نشد بياي پيشم بگيري دستاي منو
باور کني تو رو مي خوام غربت و زندوني کنم بيام به شهر خاطرات غرق بشم توي نگات ديوونه وار فدات بشم بميرم من واسه چشات اما هنوز فاصلمون دور و دست من جداست ترانه سکوت من تو بغض آخرم رهاست کاشکي فقط يه بار فقط ي بار بياي بگي دوست دارم تو چشم من نگاه کني بگي که عاشقت منم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آذر1385ساعت 20:41 توسط لیلا |
|
|
بعد از او چشم من دیگه خواب نداره |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آذر1385ساعت 20:36 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو تعداد بازديدها: |
| درباره وبلاگ |
من این وبلاگ را بخاطر دل تنهاو خسته خودم می نویسم تا شاید از این طریق کمتر احساس غریبی وتنهایی بکنم آخه خیلی سخته آدم توی این دنیا کسی رو نداشته باشه که منتظر آمدنش باشه و هیچ جایی در این دنیای بزرگ مال اون نباشه!
آنكس كه مي گفت دوستم دارد، عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد رهگذري بود كه رويه برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت . صداي خش خش برگها همان آوازي بود كه من گمان ميكردم مي گويد : دوستت دارم بي نشان از عشق يعني گم شدن گم شدن در وادي سرد حيات رد شدن از کوچه هاي بي عبور خالي و خاموش عين جامدات بي حضور عشق يعني بي کسي انتهاي فرصت بي دغدغه زندگي اما پر از دلمردگي ترس شيطان و گناه و وسوسه عشق بايد زندگي را پر کند هر کسي با عشق زيبا مي شود ورنه او مي ماندو بي همدمي يکه و تنهاي تنها مي شود |
| پیوندهای روزانه |
|
عطا(چاوه روان) خیام ايوب عشق نفرین خداست. حمید ایلیا غياث الدين مشائي هادی با مرام سلطان غم کلبه هشتم آرش آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 |
|
RSS
|